
متاسفانه هر چه بیشتر از ننوشتم در اینجا می گذره، برگشت و از سر گرفتن ماجرا سخت تر می شه. بدتر از آن اینکه از ننوشتن در این فضا ناراحت نیستم. برای گفتن چرا و به چه علت اجازه بدهید یک کم برگردم عقب. تصمیمم برای نوشتن از یک سال و نیم پیش ماجراهای مهسا امینی شروع شد. آن موقع بود که احساس کردم بهتره برای مدتی طولانی گم به گور بشم. راستش حوصله، توان و صبرم برای تحمل کم شده بود. هنوز هم به هیچ کدام از ابزار روحی سازشمندی مجهز نیستم. نه حوصله دارم آسمان و ریسمان ببافم، نه توان ذهنی مقابله با نظرات مخالف در من باقی است و نه برای حماقت های گاه و بیگاه بقیه وقت دارم. ولی دروغ چرا که گاهی هم با خودم از حیف شدن وقت و اندیشه ای که صرف اینجا می شه میگم و به این نتیجه می رسم که ولش کن. غیر از یافتن دوستان ...
ادامه مطلب