متاسفانه

خرید بک لینک

متاسفانه هر چه بیشتر از ننوشتم در اینجا می گذره، برگشت و از سر گرفتن ماجرا سخت تر می شه. بدتر از آن اینکه از ننوشتن در این فضا ناراحت نیستم. برای گفتن چرا و به چه علت اجازه بدهید یک کم برگردم عقب. تصمیمم برای نوشتن از یک سال و نیم پیش ماجراهای مهسا امینی شروع شد. آن موقع بود که احساس کردم بهتره برای مدتی طولانی گم به گور بشم. راستش حوصله، توان و صبرم برای تحمل کم شده بود. هنوز هم به هیچ کدام از ابزار روحی سازشمندی مجهز نیستم. نه حوصله دارم آسمان و ریسمان ببافم، نه توان ذهنی مقابله با نظرات مخالف در من باقی است و نه برای حماقت های گاه و بیگاه بقیه وقت دارم. ولی دروغ چرا که گاهی هم با خودم از حیف شدن وقت و اندیشه ای که صرف اینجا می شه میگم و به این نتیجه می رسم که ولش کن. غیر از یافتن دوستان خوب، چه بهره ای دیگری از وراجی در اینجا برده ام؟ تقریبا هیچ. بهره که سهله گاهی فقط حرص خورده ام و از عمر خودم کاسته ام. گاهی هم یکی پیدا می شه کامنت مزخرفی پای نوشته هام میگذاره و اوج نفهمیدن های خودش را در تاختن به نوشته های من پیدا می کنه. من هم روم نمی شه که کلفت بارش کنم، بلدم فقط روم نمی شه. 

این دست مثالها که زیاد می شوند به نتیجه ای می رسم که می بینید. حالا حالاها هم مونده تا آن سبک نوشتاری مورد پسند شما از روح و روان آزرده من بیاد بیرون که باور کنید اگر نیاد هم اتفاقی نمی افته. اصلا این سبک نوشتاری دیگه خریداری نداره. خود من در اینستاگرام بازخورد بهتری از دوستانی که به دقت گزیده و انتخاب کرده ام دریافت می کنم در کمتر از بیست و چهار ساعت هم تکلیف بازخوردی هر پست مشخص می شه. من هم آنجا آدم دیگری هستم. خلاقیت کمتری در نوشتار و مزه پراکنی بیشتر درتصویر بهم می رسونم و خدا بده برکت که سوژه برای انگولک کردن کم نیست. 

بین خودمون باشه که ته دلم احساس می کنم کامشین مرده و من هم سوگوارشم. سوگوار تمام خوش باوری ها و روشن بینی های بی حاصلش هستم. سوگوار آن هپروتی ملنگی هستم که دنیا را به کام و ایام را به وفق مراد می دید و اینجا را پر می کرد از خواب های دیده و رویاهای نادیده. از اندیشه های تازه و کهنه، از افکار پوسیده و نرسیده. خوش باوری که پذیرش سختی براش آسون بود، به بشکنی گریه اش می گرفت و به همان سرعت هم می خندید. این وسط یک چیزی آمد و روحش را مسموم کرد و به تدریج دخلش را آورد. آره واقعا کامشینی که شما می شناختید مرد و متاسفانه کسی جاش را پر نکرد. یعنی کس خاصی که شیرین عقلی اش منشا نوآوری و شعور درش باشه دیگه ازش حاصل نشد. آدم ها شدند سوژه های برای ترسیدن و گریختن. دنیا شد مکان خدعه و نیرنگ و جامعه شد لجنزار بدعهدی ها و بی وفایی ها....

آیا دلیل همه این نابودی ها، از یاد رفتن ها، ناکامی ها، و سوگواری ها مسائل سیاسی روز بود؟ شاید. آره شاید چون این  مسائل سیاسی روز بود که پرده از همه چی برداشت که نشان داد در چه پلشتی بیحد و حسابی زندگی می کنیم، که دلها چه تاریک و روح ها لنجزار چه عفریته ای است. ولی شاید هم نه که ما از اساس تحفه ای که بشود روی شعور و فهمش حساب باز کرد نبودیم. آره نبودیم اگر بودیم این همه تاریکی، و لجن و عفریته در آن بهم نمی رسید. چرا با خودمون رو راست نیستیم تاریکی از درون ماست. 

خدا را چه دیدی شاید یک روز حالم خوب شد. 

دنیای غریب پدر سالاری...

ما را در سایت دنیای غریب پدر سالاری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 18:57

صفحه بندی